حرف هايي براي نگفتن

تاحالا حس كردي دوست داري بري با كسي كه براي اولين بار توي خيابون مي بينيش، يه استكان چايي بخوري؟ يه پك قليون توي يه قهوه خونه ي تنگ و تاريك تو چهار راه مولوي؟

Name: سيدحجت سيدوكيلي
Location: تهران, تهران, Iran

كپل، به قول بعضي ها هم استاد پيچوندن. كلا موجود قابل تعريفي نيستم

Wednesday, May 16, 2007

آب يا آتش؟



چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
و اما آب...



کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرن‌ها تاريخ
و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...

Tuesday, February 27, 2007

مسيح

<
اين حكايت براي بار چندم امروز از يه دوست به دستم رسيد
من كه خيلي تو فكر مي بره
گفتم با هم بخونيمش
حكايتي از زبان حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند)).
مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))
كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم)).
مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند)).
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ،

Tuesday, January 30, 2007

عجب داغي نهادي بر دل ما

الان ظهر عاشوراست
و من نشسته ام توي خانه
پشت اين كامپيوتر لعنتي
و دوست ندارم كه هيچ جايي باشم
جز همين جا
الان وقتي است كه عمرو ايستاده است درست جلوي امام
شايد اولين بارش باشد
عمرو را نميشناسيد؟
هم سن و سال امام است
كمي كوچكتر
آشنايي آنها بر مي گردد به مدينه
زمان زندگي رسول خدا
آن روزها كه كودكان پيامبر ارج و قربي داشتند
آن روزها كه هنوز در خانه ي آنها را دود نگرفته بود
آن روز عمر ميزبان حسين بود
حسين را به خانه دعوت كرده بود
مشتاق بود و سر خوش
سر از پا نمي شناخت
مي دويد توي كوچه كه حسين از راه رسيده يا نه؟
اصلا اين عمرو تمام زندگيش براي ما ياد گرفتني است
ميزباني هم نياموخته ايم هنوز

مي رفت بالاي بام شايد بهتر ببيند
و يكباره از بام بر زمين افتاد
خانه پر شيون شد
و حسين از راه رسيد
و انگار رابطه اي هست بين گريه و حسين
و عمرو شفا يافته حسين شد
زندگي از حسين باز گرفت

امروز عاشوراست
گرد سپيدي بر موهاي عمرو و حسين نشسته است
اما عمرو از همان روز
پا در ركاب حسين است

پدرش وصيت كرده

من چي بگم ديگه تاريخ در موردش مي نويسه
پس عمرو بن قرظه ساعتى رزميد و نزد امام حسين عليه‏السلام بازگشت
و در برابر آن حضرت ايستاد تا از او در برابر دشمن دفاع كند

ابن نما مى‏گويد: او صورت و سينه خود را سپر تيرها قرار داده بود
و نمى‌گذاشت كه به امام حسين عليه‏السلام اصابت كند،
و پس از جراحت‌هاى زيادى كه برداشته بود به امام عرض كرد: اى پسر رسول خدا! به عهد خود وفا كردم؟
آن حضرت فرمود: آرى، تو زودتر از من در بهشت خواهى بود، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو كه من هم به دنبال تو خواهم آمد
عمرو پس از شنيدن اين سخنان بشارت‏آميز به روى زمين افتاد و جان تسليم كرد؛ سلام خدا بر او باد

يابن رسول الله
عليك من السلام
السلام عليك و علي الارواح التي حلت بفنائك
سلام من بر تو اي حسين
و بر آنان كه در پيشگاهت آرميده اند
و بر آنان كه جانشان را فدايت نموده اند
سلام بر تو
همه پستم به خاطر اين بود
كه چي ميشه منم مثل عمرو باشم
چي ميشه
ولش كنين
حالي براي بيشتر نوشتن نيست
عجب داغي نهادي بر دل ما

Monday, January 08, 2007

اين چشمها دروغ نمي گويند


اول اينكه عيدتون مبارك

دوم اينكه سلام

مي خواستم يه چيزي بنويسم ولي الان اين سر صبحي نمي تونم

به هرحال بهانه اي شد كه بهتون بگم دوستون دارم

ممنون

راستي مي گن روز عيد اين جمله رو بگيم وقتي همديگرو مي بينيم

ولي ما كه نمي بينيم همديگرو اينترنتي شو مي گيم

خدا رو شكر كه محبت علي رو تو دلم گذاشت

خدا رو شكر كه منو نفرستاد سراغ آدم بدا

خدارو شكر كه زير سايه پدر و مادرمون ياد گرفتيم از همون اول بگيم ياعلي

خدا قسمتتون كنه غدير نجف باشين

خيلي با حاله

اونجا يه جمله اي دارن عربا

دست مي زنن و پا مي كوبن

وارد حرم مي شن

و مي گن بايعناك يا حيدر...

منم امروز مي خوام بگم

يا اميرالمومنين

عيدت مبارك

مي دونم اوني كه بايد نيستم

اما خوشحالم كه تو گروه تو وايسادم

بگذريم

عيدتون مبارك

Friday, December 22, 2006

موج مرده

دستهایم را باز می کنم
و می خواهم موج ها را در آغوش بگیرم
اما حیف
دریا هم با ما سر ناسازگاری گذاشته
از موج هم دریغ می کند برای ما
و گاه باید با خاطره ی یک موج زندگی کرد
یک موج مرده

Tuesday, December 05, 2006

خانه


وسوسه های هر روز زندگی
یکی پس از دیگری
خواب و خوراکم را
میگیرند
و من بی پناه
در تند باد روزهای سرد
سرپناهی آرزو می کنم
سر پناهی
به گرمی خانه
خانه ای
به شادابی نگاه تو

Tuesday, November 28, 2006

خدانگهدار

سلام
می دونم پست منو نمی خونی
اصلا شاید دیگه یادت نباشه که منم هستم
خیلی وقته که از آخرین روز گذشته
تابستون 84 تا حالا
نمی دونم
توی تمام این ماهها دلم نیومده بود اسمتو از فرند لیست یاهو مسنجر و دفترچه تلفن موبایلم پاک کنم
اما آدما هم خونه تکونی می خوان
مگه نه
این بار بعد از کوچ از یاهو سیصد و شصت و ده ها تغییر ظاهری و باطنی دیگه دلمو یکدله کردم که ازت دل بکنم
که شمارتو از تو موبایلم پاک کنم
همون طور که احتمالا پیش از این از دفتر تلفن تو پاک شده بودم
تو و خیلی های دیگه ...
می دونی مسنجر من چند قسمت داره
می خوای عنوان هاشو بدونی؟
بذار نیگا کنم:
سیصد وشصتی ها: بچه های سیصد و شصت که هیچوقت هم کاری به آن بودن هم نداشتیم
دوستان: دوستانی از سیصدو شصت که باهاشون ارتباط صمیمانه تری پیدا کرده بودم
غریبه ترها: آدمهایی که یکی دوباری، اونم بیشتر اتفاقی با هم گپ زده بودیم
اینترنتی ها: اینترنتی ها مال دوستای قدیمی بود. مثل تو. مثل ...
بگذریم
اما حالا دیگه خالیه خالیه
مطمئن
خودمونی ها: اینها هم که دوستای همیشگی خودمن.
اونهایی که آشنایی مون از بیرون به نت کشیده
به هر حال هر جاهستی خوش باشی و سلامت
خدا نگهدارت باشه
یا حق